گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۹

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباش

دردمندان ترا گر جان نباشد، گو: مباش

گر غریبی بر سر کویت بمیرد، گو: بمیر

ور گدایی بر در سلطان نباشد، گو: مباش

چند روزی با جمالت عشق پنهان باختم

بعد ازین این قصه گر پنهان نباشد، گو: مباش

عاشق دیوانه ام، سامان کار از من مجوی

عاشق دیوانه را سامان نباشد، گو: مباش

در بتان دل بسته ام، دیگر مرا با دین چکار؟

بت پرستم، گر مرا ایمان نباشد، گو، مباش

گر هلالی از سر کویت بزاری رفت، رفت

این چنین خاری درین بستان نباشد، گو: مباش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام