گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۰

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

دلا، گر عاشقی، بنشین، که جانانت برون آید

بر آن در منتظر میباش، تا جانت برون آید

اگر صد سال آب از گریه بر آتش زند چشمم

هنوز از سینه من سوز هجرانت برون آید

ز تاب آتش می، چون عرق ریزد گل رویت

زلال رحمت از چاه زنخدانت برون آید

چه بینم آفتابی را، که از جیب فلک سر زد؟

خوش آن ماهی، که هر صبح، از گریبانت برون آید

سوار خاک میدان توام، آهسته جولان کن

نمیخواهم که گردی هم ز میدانت برون آید

هلالی، خواستی کز ضعف تن افغان کنی اما

تو آن قوت کجا داری، که افغانت برون آید؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام