گنجور

بخش ۷ - حکایت طفلی که ماری در دست داشت و تشبیه دنیا به آن

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » مثنویات » صفیر دل
 

یکی طفل دیدم به شوق و شعف

که از ابلهی داشت ماری به کف

صلا دادم او را و کردم نهیب

که از دست بگذار مار مهیب

درین کودکی از خرد ساده ای

به رنگینیش دل عبث داده ای

فریبا چه گردی به نرمی مار؟

که آخر برآرد ز مغزت دمار

بیفکن ز دست خود این جان گزای

که الفت بلایی ست با ناسزای

محبت نباشد به مار از رشاد

منت گفتم ای طفل عاقل نهاد

بود مار، دنیای دشمن سرشت

چو طفلند دنیاپرستان زشت

به عالم بسی دشمن دوست روست

نه هرکس کند فرق دشمن ز دوست

گرفتار افسون اهریمن است

که مغرور این دشمن پرفن است

زنابخردی جانگدازی کند

چوکودک که با مار بازی کند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify