گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گذشتم به شب زنده داری سحر

ز صحرانشینان آن بوم و بر

چو مجنون در آن دشت تنها نشین

در اطراف او بود روشن، زمین

شب تار ازو لیلهٔ القدر بود

فروزانتر از پرتو بدر بود

زهر جانبش تا دو صد گام ره

تو گفتی که افتاده پرتو ز مَه

در آن روشنی چون گرفتم قرار

تفحص نمودم، یمین و یسار

شرار درخشان به سرمنزلش

ندیدم بغیر از چراغ دلش

برآوردم آنگاه مصحف ز جیب

بخواندم به امداد آن نور غیب

تعجب کنان گفتم ای حق پرست

چه سان آمدت این کرامت به دست؟

بخندید و گفت ای سراپا شعور

من از ظلمتم در عجب، تو ز نور

جهان جمله انوار ذات خداست

تو را از فروغی تعجب چراست؟

من اهل کرامت نیم ای شفیق

نه سلطان بسطامیم نه شقیق

دودانگی به مزدوری اندوختم

به خاک کسی شمعی افروختم

از آن شب، شب تیرهام روز شد

چراغ دلم، محفل افروز شد

حزین، از شبت تیرگی دور باد

دلت زنده، خاکت پر از نور باد

به بالین دل، شمع داغی ببر

زیارتگهی را چراغی ببر