گنجور

 
حزین لاهیجی
 

یکی با کهنسال رنجورگفت

که دادی به میراث خور مال مفت

به صد عجز و زاری ز خواهندگان

دربغ آمدت قرص نانی از آن

ندادی پشیزی به مزدور خویش

نه بردن توانیش در گور خویش

نه خود خوردی و نه خوراندی به کس

نهادی و بر ناقه بستی جرس

به یک عمر بر زر زدی قفل و بند

کنون می گذاری که مردم برند

عجب دارم از کار و بار تو من

جدا کرده ای حصّهٔ خود کفن

ازین قسمت افتاده ای در وبال

که حسرت تو بردی و بیگانه مال