گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بهشت برین است ایران زمین

بسیطش سلیمان وشان را نگین

بهشت برین باد جان را وطن

مبادا نگین در کف اهرمن

بود تا بر افلاک، تابنده هور

ز بوم و برش، چشم بد باد دور

کسی کو به بینش بود دیده ور

جهان را صدف داند، ایران گهر

زمین سرخوش از ابر نیسان اوست

عشق را بی معرفت معنی مکن

دماغ خرد، از هوایش تر است

نَمِ چشمه ساران او، کوثر است

مسیحای خاکش به تن جان دهد

ز هر خشت او، نور ایمان دمد

نظر در تماشای آن بوم و بر

بود چشم یعقوب و روی پسر

هویش می ناب هشیار دل

کبابش غزالان چین و چگل

خزد بزدلی گر به ویرانه اش

کند دلدهی، خاک مردانه اش

کهن قلعه هایش چو حصن فلک

کبوتر مثالان برجش، ملک

سوادش بود دیدهٔ روزگار

یک از خانه زادان او نوبهار

گر از فخر بالد به کیوان، کم است

که اصطخر او تختگاه جم است

فریدون، یک از خوشه چینان اوست

سلیمان هم، از خوش نشینان اوست

بود لرزه، درکشور روم و روس

ز روزی که می کوفت کاووس کوس

کهن کاخش، ایوان کیخسروی ست

کمین طاق او، غرفهٔ کسروی ست

دهد بیستونش، ز فرهاد یاد

همان کارپرداز عشق اوستاد

بود غنچهٔ لاله ای در حساب

به دامان الوند او، آفتاب

دهد جوی شیرش، ز شیرین نشان

شکرخیز خاکش بود اصفهان