گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چو دشمن دَرِ صلح زد، در پذیر

مبادا به خصمی شود ناگزیر

ز خصم ار بسی دیده باشی گزند

به رویش دَرِ آشتی را مبند

به نیروی خود، سخت گیری مکن

رسا شد چو دستت، دلیری مکن

بسا دیده باشی که مور حقیر

زند پنجه با مغز شیر دلیر

بسی صعوه، در چشم شاهین و خاد

زند چنگ، چون کار با جان فتاد

اگر صلح خصم، از زبونی بود

به افتاده، پیکار دونی بود

وگر دوست گشته ست خود یار توست

سزاوار یاری، ز پیکار توست

نظام جهان گر نسازد ضرور

بود جنگ، جهل و فساد و غرور

جهاد از پی راحت عالم است

وگر نه، چه کین با بنی آدم است؟

به جنگ ار نبندد کمر، عقل و رای

چه خصمی کند کس به خلق خدای؟

چو عضوی شود گنده، باید برید

وگرنه، کند عضو دیگر پلید

چنین است حَدِّ سیاست بدان

به کف تیغ داری، به حکمت بران

هوا و هوس را مکن پیروی

که بختت جوان باد و دولت قوی

در آسایش خلق یزدان بکوش

مشو نیش، تا می توان گشت نوش

رسوم خدایی چو ندهی رواج

کلاه گدایی ست بهتر ز تاج

نباشد گرت پند ما، دلپذیر

حصیر فقیری، به است از سریر

تو دانی که در سروری رنجهاست

چنین رنج ها، نز پی گنج هاست

کشد رنج، بخرد به امّید خیر

وگرنه چه حاصل از این کهنه دیر؟

نماند کسی در جهان دژم

ولی نام نیکش بماند عَلَم

که دارد همان کهنه پیر جهان

به نیکی جوان، نام نوشیروان