گنجور

 
حزین لاهیجی
 

به دیبا و اطلس فریباست، زن

بود حلّهٔ تن، زره یا کفن

سر مرد را نیست پروای زیست

همایی به از سایهٔ تیغ نیست

درفش است سرو گلستان او

ز تیغ و سنان است ریحان او

گل سرخ او، زخم خندان بود

غبار نبرد، ابر نیسان بود

اگر تیغ و آتش ببارد به سر

زند خنده، چون شمع روشن گهر