گنجور

 
حزین لاهیجی

به هجران، زاری دلهای خونین

ز حد بگذشت یا ختم النبیین

ز اشک و آه مهجوران بی تاب

جهانی غوطه زد در آتش و آب

سپاه درد، با جان در ستیز است

لب هر زخم دل، خونابه ریز است

جهان از جلوهٔ جان پرورت دور

به ما شد تنگتر از دیدهٔ مور

شدی تا گنج خلوتخانهٔ خاک

ز داغ، اندوخت صد گنجینه، افلاک

قد محراب، زین محنت دوتا شد

که از سرو سرافرازت جدا شد

ز قدرش، سایه بر عرش برین بود

که بر پای تو، منبر، پایه می سود

کنون در گوشه ای افتاده مدهوش

به حسرت یک دهن خمیازه آغوش

جدا از پرتو آن روی دلکش

به دل، قندیل را افتاده آتش

ز داغ هجرت ای شمع شب افروز

به شبها، شمع می گرید به صد سوز

برافروز ای چراغ چشم ایجاد

جهان شد بی فروغت ظلمت آباد

به رخ، آرایش شمس و قمر کن

شب تاربک هجران را سحرکن

به کام دل رسید آخر نقابت

درین خلوت، ز حد بگذشت خوابت

ز خواب ای مهر عالمتاب برخیز

تو بخت عالمی، از خواب برخیز

خلاصی ده ز هجران جان ما را

به جان منّت نه و بنما لقا را

بلند آوازه گردان طبل شاهی

ز نو، زن نوبت عالم پناهی

قدم بر تارک کروبیان زن

علم بر بام هفتم آسمان زن

مشرف کن بساط خاکیان را

منور منزل افلاکیان را

سر، ای خورشید جان از خواب برکن

کنار خاک را جیب سحر کن

چراغ افروز بزم قدسیان شو

رواج آموزِ کارِ انس و جان شو

چو از جا، هول رستاخیز خیزد

رخ از شرمندگیها، رنگ ریزد

نظر بگشا بر احوال تباهم

بجنبان لب، پی عذر گناهم