گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز نقش خط که به رخسار ارغوان زده ای

رقم به خون من ای نازنین جوان زده ای

کنون نهی ز قفس منتم به آزادی

که آتشم به خس و خار آشیان زده ای

تهی کنار دو عالم ز دین و دل گردد

ز طرزِ دامنِ نازی که بر میان زده ای

حنای پای تو خونم نشد، گناهم چیست؟

که پا به بخت من ای شوخ سرگران زده ای

شب فراق و وصالم چو شمع یکسان است

کنون که از تب و تاب، آتشم به جان زده ای

هلال من شفق از خون خویشتن دارد

به دل خدنگم از ابروی شخ کمان زده ای

به گاه نکته، حزین از لبت شکر ریزد

ز بوسه ای که بر آن خاک آستان زده ای