گنجور

 
حزین لاهیجی
 

فریاد که از عاشق مسکین که تو داری

سر می کشد آن طرّهٔ مشکین که تو داری

در طاعت عشق تو، صنمخانه نشینم

کافرکند این ملّت اوا آیین که تو داری؟

چون شمعِ فروزنده، ز فانوس عیان است

در پیرهن، آن ساعد سیمین که تو داری

دشنامی، اگر تلخ برآید ز زبانت

شیرین کندش، آن لب شیرین که تو داری

در زیر سر خواب گران تو بود زلف

فریاد ازین نرمی بالین که تو داری

تهمت به حنا بسته ای و سختی دوران

افشرده دل، آن دست نگارین که تو داری

در می کشد و چاک زند خرقهٔ ما را

چون گل به بر، این حلهٔ رنگین که تو داری

در هالهٔ خط، روی تو از طالع حسن است

سعد است قران مه و پروین که تو داری

چون شمع، لبت سوخت حزین ، از نفس گرم

ای خسته، ندانم چه تن است این که تو داری