گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ابر، تر دامن و سرد است هوا ای ساقی

خوش بود بادهٔ خورشید لقا، ای ساقی

دردسر می کشی از نالهٔ مخمور، چرا؟

می توان بست به جامی، لب ما ای ساقی

به در میکده، از خشکی زهد آمده ایم

نشود تر نشود دامن ما ای ساقی

باطن پاک بزرگان همه جا یارت باد

به خم باده سپردیم تو را ای ساقی

ابر احسان تو دریا دل و ما سوخته جان

شرم بادت ز لب تشنهٔ ما، ای ساقی

گر چه با ابر کفت، دم زدن ما بیجاست

جام اگر می دهیم، هست به جا ای ساقی

عمرها شد که ز خونین جگران است حزین

به اسیران وفا، چند جفا ای ساقی؟