گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ای آنکه غم هجرکشیدن نتوانی

ترسم که رخش بینی و دیدن نتوانی

سخت است گرفتاری و آوارگی ای دل

وحشت نگذاری و رمیدن نتونی

بسمل شدی از هجر و به جایی نرسیدی

از ضعف چنانی که تپیدن نتوانی

در دام غم ای مرغ پر و بال شکسته

آرام نداری و پریدن نتوانی

بی پرده گرفتم ز درت یار در آمد

ای دیدهٔ حیرت زده دیدن نتوانی

محروم نیی گرچه حزین از می وصلش

لب بر لب جامی و چشیدن نتوانی