گنجور

 
حزین لاهیجی
 

سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاری

همه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری

می کند جلوه بی بود حباب آگاهت

تا درین آب وهوا طرح بنا نگذاری

چون کمان شد قدت، از تیر سبکروتر باش

قامت خم شده بر دوش عصا نگذاری

دیده ات خواب فراغت نتواند دیدن

تا سر خویش به بالین رضا نگذاری

می دهد آمدنت مژدهٔ از خود رفتن

آنقدر باش که ما را تو به ما نگذاری

غم عشق آنچه بد از سینهٔ ما بیرون کرد

تهمت دل به من بی سر و پا نگذاری

نشود محرم خاک قدم پیر مغان

سر،که بر خشت در میکده ها نگذاری

طاقت سینهٔ گرم تو نداریم حزین

دعوی خویش به دیوان جزا نگذاری