گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من

حنای پای گلگونت شود، خون حلال من

گرانی می کشد از تار کاکل، سرو ناز تو

نداری طاقت بار دلی، نازک نهال من

به این ضعفی که نتوانم نمودن راست، قامت را

کشیدی بر سرم تیغ جفا، ابرو هلال من

زتیغت بسمل من زخم دیگر آرزو دارد

هلاک خویت ای بیدادگر، رحمی به حال من

تنم دل شد، دل من جان، بنازم همّتت ساقی

به یک پیمانهٔ می، جام جم کردی سفال من

نمی یابد به جنت عاشق از قید غم آزادی

نمی گردد زگلشن شاد، مرغ بسته بال من

حزین چون غنچه برلب می زنم مهرخموشی را

مبادا در دلش رحم آورد عرض ملال من