گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندم

شکایت تا سر مژگان رسید و بازگرداندم

به دل نگذاشت پا را از غرور حسن و من دل را

بر آوردم به گرد آن سراپا ناز گرداندم

نهانی شب به کویش رفته بودم ناله ای سر زد

سگش نزدیک شد بشناسدم آواز گرداندم

رقیب ار محترم شد، خواری من عزتی دارد

کزو تیغ نگاه آن شکارانداز گرداندم

قلم فرسود و عمر آخر شد و ما را سخن باقی

بسی انجام این غمنامه را آغاز گرداندم

خمش کردم لب و از خامه ام می آید آوازی

به دل بسیار می زد، نغمهٔ این ساز گرداندم

حزین این بوستان را از خس و خار کهن خالی

به برق ناله های آشیان پرداز گرداندم