گنجور

 
حزین لاهیجی
 

در زیر لب، آه از دل ناشاد برآرم

آن مایه نفس نیست که فریاد برآرم

چون ساکن جنّت شوم اندوه تو باقی ست

کی دل دهدم تا غمت از یاد برآرم؟

از یار به اغیار که برده ست شکایت؟

هم پیش تو از جور تو فریاد برآرم

گر با سر زلف تو فروزد رخ دعوی

دود از شکن طرّهٔ شمشاد برآرم

تا عرضهٔ تاراج متاعم شود از تو

از کلبه چراغی به ره باد برآرم

باشد که خرامان به تماشاگهم آیی

مجنون شوم و عربده بنیاد برآرم

از خامه حزین آزر بتخانهٔ عشقم

هر دم صنمی زین صنم آباد برآرم