گنجور

 
حزین لاهیجی
 

رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم

ما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم

چون موج سرابیم درین وادی خونخوار

هر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم

از عقل بریدن به تمنّای جنون بود

از شهر گذشتیم و به صحرا نرسیدیم

اعجاز لبت بود علاج دل بیمار

ما درد نصیبان به مسیحا نرسیدیم

انگور نشد غورهٔ ما خام سرشتان

از تاک بریدیم و به مینا نرسیدیم

افسوس که ما در طلب گمشدهٔ خویش

بسیار دویدیم و به خود وا نرسیدیم

گشتیم بسی دامن صحرای جنون را

یک ره به دل بادیه پیما نرسیدیم

بستیم حزین از حرم و بتکده محمل

اما به در کعبهٔ دلها نرسیدیم