گنجور

 
حزین لاهیجی
 

به یک ایمای ابرو زندهٔ جاوید گردیدم

اشارت سوی من کردی هلال عید گردیدم

قدم گر رنجه می گردد، غباری مرحمت فرما

به راه انتظارت دیدهٔ امّید گردیدم

گلاب از خوی به می آمیختی خونم به جوش آمد

به خاکم درد جامی ریختی، جمشید گردیدم

بهار رنگ بستم دست پرورد خزان آمد

به هر رنگی که باید در جهان گردید، گردیدم

گلی از مزرع هستی نچیدم جز تهیدستی

سحاب رحمتت را آزمودم، بید گردیدم

بَرِ من رتبهٔ دیگر بود در عیب پوشی ها

بسی آیینه سان در عالم تجرید گردیدم

حزین ، افتادگی ها پایهٔ معراج رفعت شد

شدم تا خاک ره هر ذره را، خورشید گردیدم