گنجور

 
حزین لاهیجی
 

شدم ز توبهٔ بی صرفه در بهار خجل

مباد از رخ پیمانه میگسار خجل

ز مایه داری اشکم خوش است خاطر دوست

خدا کند، نکند دل مرا ز یار خجل

نکردمش گرو باده از گرانجانی

شدم ز خرقهٔ پشمینه در خمار خجل

فکنده مهره به ششدر مرا تهیدستی

نشسته ام ز حریفان بد قمار خجل

دل فسرده مرا کرده ز آب دیدهٔ خویش

چو تخم سوخته، از ابر نوبهار خجل

نه دست عقده گشایی نه ذوق تسلیمی

چو من مباد کس از جبر و اختیار خجل

به این دو قطره ی خون می کنم گل افشانی

اگر نگردم از آن نازنین سوار خجل

گلوی تشنه من موج خیز کوثر شد

چرا نباشم از آن تیغ آبدار خجل؟

خدای را لب پیمانه بر لبم دارید

گران خمارم و از دست رعشه دار خجل

چه شکرها که ندارم ز بی سرانجامی

چو دیگران نیم از روی روزگار خجل

به زیر تیغ تو از شرم ناشکیبایی

چو شمع می گزم انگشت زینهار خجل

نه دل به جا و نه دین، تا کنم نثار، حزین

نشسته ام به سر راه انتظار خجل