گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گر در رَهِ عشق تو به کار است دل ما

دریاب که بس زار و نزار است دل ما

نگشود مرا غنچه، سرانگشت نسیمی

گویا که فراموش بهار است دل ما

در خاک تپان، غرقه به خون، چاک به دامن

از غمزهٔ آن شیر شکار است، دل ما

دل بردن ما باعث مغروری او شد

آیینهٔ خودبینی یار است دل ما

دیرینه بود، الفت دیوانه به زنجیر

با سلسله زلف تو، یار است دل ما

گر صبر بود، درد به درمان رسد آخر

فریاد که بی صبر و قرار است دل ما

ای گل تو اگر عهد و وفا سست گرفتی

هم بر سر آن عهد و قرار است دل ما

ای شاخ گل، از آرزوی طوف حریمت

سرگشته تر از باد بهار است دل ما

زین جرم،که شد پرده دَرِ راز محبت

منصور صفت، بر سر دار است دل ما

آن مرد نبردیم که در معرکه عشق

بر مرکب توفیق سوار است دل ما

داریم حزین این غزل از فیض فغانی

هر جا که رود، همره یار است دل ما