گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گلستان محبّت سرو آزادی نمی دارد

بهار عاشقی، مرغ چمن زادی نمی دارد

سحر می خواند بلبل در گلستان از کتاب گل

که علم عاشقی حاجت به استادی نمی دارد

اگر مرغ چمن سیر است و گر کبک بیابانی

که را از دست دل دیدی، که فریادی نمی دارد؟

درین صحرا به صیدی رحمم آید کز زبونیها

سری در حلقهٔ فتراک صیادی نمی دارد

نه تنها غارت ناز است در اسلام پردازی

دیار برهمن هم، دیر آبادی نمی دارد

کدامین فتنه دیدی در قیامتگاه بخت ما

که سر در دامن زلف پریزادی نمی دارد؟

حزین آن دل قرارش چون بود در سینه؟ حیرانم

که زخم از غمزهٔ مژگان جلادی نمی دارد