گنجور

 
حزین لاهیجی
 

خوشا شمعی که سر تا پا بسوزد

بسازد با خود و تنها بسوزد

مرا پرورده عشق خانمان سوز

شرار من دل خارا بسوزد

دم گرمی که من دارم عجب نیست

که در پیمانه ام، صهبا بسوزد

منم موسی، دلم شمع تجلی

ز تاب سینه ام سینا بسوزد

دل گرمی نهان در سینه دارم

که گر آهی زنم دنیا بسوزد

امید این بود کان مه عاشقان را

زگرمیهای مهرافزا بسوزد

ندانستم که آتش پارهٔ من

سپندم را ز استغنا بسوزد

جنون بر آتشم زد طرف دامان

ز داغ لاله ام صحرا بسوزد

حزین آبی حریف آتشم نیست

در آغوش دلم دریا بسوزد