گنجور

 
حزین لاهیجی
 

با رنگ لعلی تو، به صهبا چه احتیاج؟

با نرگست، به ساغر و مینا چه احتیاج؟

قامت نهال و چهره گل و طره یاسمین

گلشن تویی، تو را به تماشا چه احتیاج؟

خون هزار دل ز لبت موج می زند

لعل تو را به بادهٔ حمرا چه احتیاج؟

از جان گذشتگان به جهان ناز می کنند

عشاق خسته را به مسیحا چه احتیاج؟

لعلت مرا به بوسه تواند غنی کند

بذل کریم را به تمنا چه احتیاج؟

سرمایه ی دوکون به هرگوشه باخته ست

با خواجه، رند بی سر و پا را چه احتیاج؟

بیرون منه ز دایره ی خود قدم حزین

داری دل گشاده، به صحرا چه احتیاج؟