گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت

بوی گل و نسیم گلستان به ما نساخت

پروانه را در آتش سوزان چه زندگی ست؟

وصل تو چون مصیبت هجران به ما نساخت

در هیچ شهر و هیچ دیارم قرار نیست

صبح وطن، چو شام غریبان به ما نساخت

تنگ است جلوه گاه دو عالم به وحشتم

آرام شهر و شور بیابان به ما نساخت

عیسی نشسته است به بالین من خجل

آب و هوای کشور امکان به ما نساخت

ساکن، درای قافله ی ما نشد حزبن

در هجر و وصل، این دل نالان به ما نساخت