گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دارد سر ما شورش سودایی اگر هست

باشد دل ما، عاشق شیدایی اگر هست

در دایرهٔ عشق پریشان نظر اوست

آیینه صفت چشم تماشایی اگر هست

در سینه ی تنگ است که جولانگه لیلی ست

مجنون مرا دامن صحرایی اگر هست

در عشق به غیر از دل آوارهٔ من نیست

سودا زدهٔ بادیه پیمایی اگر هست

ای دل بزن امروز مرا بر سر مژگان

از لخت جگر، لاله حمرایی اگر هست

از عالم حیرت نرود آینه بیرون

محو تو بود دیده بینایی اگر هست

ما طاقت نظارهٔ دیدار نداریم

برقع بگشا، جان شکیبایی اگر هست

یک شام رسد پایه آغاز به انجام

چون شمع به سر آتش سودایی اگر هست

جز دیدهٔ پوشیده ما قسمت کس نیست

در دایره چرخ تماشایی اگر هست

در راه طلب آبله فرسود نسازی

بگذار به فرق دو جهان پایی اگر هست

طراح خزان کیست درین باغ ببینید؟

در جوش بهاران چمن آرایی اگر هست

در دعوی اقبال، سر از ناز برافراز

رخسار نیازت، به کف پایی اگر هست

از جدول تیغ است که جان تشنه لب اوست

در مشرب ما آب گوارایی اگر هست

برکف دل و جان، معرکه آرای شکستیم

با شیشهٔ ما کینهٔ خارایی اگر هست

در گور بدن، چند کنی خاک نشینی؟

از خویش برآ، همّت والایی اگر هست

حاجت رود از خویش به درگاه کریمان

از طبع لئیم است، تقاضایی اگر هست

باشد به کف آوردن دامان خیالت

در خلوت اندیشه، تمنایی اگر هست

گردید حزین ، از نفست، زنده جهانی

باشد دم پاک تو، مسیحایی اگر هست