گنجور

 
حزین لاهیجی
 

سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را

کلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را

هر سر موی من است، اینکه به میدان عشق

سینه به نشتر دهد، دشنه فولاد را

بر رخ گلرنگ تو، منت پیمانه نیست

غازه چه حاجت بود، حسن خداداد را؟

در چمن دلبری رشک بر و دوش تو

داده به آشفتگی، طرهٔ شمشاد را

ناله به خونم تپید، دیده به حالم گریست

تا تو گشادی کمین، غمزهٔ صیاد را

حسن تو حیرت فزا، ناز تو پیمان گسل

از چه تسلی کنم، خاطر ناشاد را

داد دهی بر طرف، رخصت فریاد نه

آه چه سازد کسی این همه بیداد را؟!

کرد مسخر تو را، دقت افکار من

رشته چه سان زد گره، بال پریزاد را؟

باز به آن کو رسد، مشت غبارم حزین

هست به هم الفتی، خاک من و باد را