گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گردی ز آستان تو یا مبدء النعم

چشم امیدوار مرا منتهی الرّجا

سر کی فرود آیدم، الا به طوق تو؟

لالای کمترین توام، خالص الولا

بر جبهه داغ بندگیم بر تو روشن است

ای آفتاب پیش ضمیرت کم از سها

پروای آفتاب قیامت نمی کنم

در سایهٔ لوای تو، یا صاحب اللّوا

شرح محامدت که از آن قاصر است عقل

کلک زبان بریدهٔ من چون کند ادا؟

شاها تویی که از کرمت خاطر حزین

دارد ز خوشدلی به رخ صبح خنده ها

هر صبحدم به صیقل مهر تو آسمان

آیینهٔ ضمیر مرا می دهد جلا

اکنون همای صبح سعادت گشود پر

دل می پرد به بال دعاهای بی ربا

کامی که هست، از تو طلب می کند دلم

چون ذات توست واسطهٔ رحمت خدا

باشد دوام وصل تمنای خاطرم

اذ لیس عند ربک صبح و لامسا

دیگر امید آن که دهی سرفرازی ام

گردد سرم ز سجده به خاک تو، عرش سا

خواهم طلب کنی من آواره را ز لطف

ای من سگ درت به کجا آرم التجا؟

مپسند بیش ازین تو که غمخوار عالمی

کز بار غم شود الف قامتم دو تا

این بود مطلبم، به جناب تو عرض شد

گردد اگر قبول، دگر نیست مدعا

با یار مهربان ز دل دردکش حزین

آهی بس است، طول سخن می دهی چرا؟

افتاده در صوامع افلاک غلغله

از بس رسا بود نی کلک تو را نوا

ختم سخن نما به دعایی ز روی صدق

اکنون که هست صبح اجابت جبین گشا

تا هست مست شور تو سرهای سرخوشان

تا هست گرم عشق تو دلهای آشنا

از جوش ذکر و غلغل زوّارِ روضه ات

پیوسته باد گنبد افلاک پرصدا

بیگانه نیست در نظر ره روان عشق

گر نام این قصیده نهم، منهج الولا