گنجور

 
هاتف اصفهانی

حیف از فاطمه آن نخل جوان

که خم از باد اجل شد ناگاه

حیف از آن گوهر ارزنده که بود

در جهان خیل نکویان را شاه

حیف از آن شمع فروزنده که بود

پرتو آن طرب‌افزا غم‌گاه

بود از پاکی طینت تا بود

عفتش همدم و عصمت همراه

بود ذیل وی از آلایش دور

پاک دامان وی از لوث گناه

روز و شب تا به جهان داشت مقام

بود آن رشک خور و خجلت ماه

خرم از چهره‌اش این هفت اقلیم

روشن از عارضش این نه خرگاه

چون شد آن سرو قد لاله عذار

از سموم اجلش حال تباه

سرو ازین غصه به بر جامه درید

لاله زین غم ز سرافکنده کلاه

ریخت در فرقتش آن خاک بسر

کرد در ماتمش این جامه سیاه

چون شد از دار فنا سوی بهشت

جانش از شوق ملاقات الله

رخت بربست از این غمخانه

بار بگشاد در آن عشرتگاه

کلک هاتف پی تاریخ نوشت

رفت از دار فنا فاطمه آه