گنجور

 
مجد همگر

گردیده بودی ماه را بر شاه خون بگریستی

بر تاج و تخت سرنگون چرخ نگون بگریستی

از حسرت جان و تنش وز درد و سوز و شیونش

گر زنده ماندی دشمنش از ما فزون بگریستی

گرداندی آن تاجور کآمد بدینسان از سفر

بر چار حد تخت زر از حد برون بگریستی

دیار دیدی خانه را وآتش زده کاشانه را

بر خاک سر دردانه را یارب که چون بگریستی

گرآگهستی سعد ازین بخروشدی چون رعد ازین

هر صبح و شامی بعد ازین در خاک خون بگریستی

گر خواندی بر که صبا این قصه که گشتی هبا

گردون زنگاری قبا شنگرف گون بگریستی

گر بوم و بر را جان بدی بر مرقدش مویان بدی

دیوار و در نالان بدی سقف و ستون بگریستی

چون ابرا گرنم دارمی از دیده طوفان بارمی

تا حق شاه حقگذار از دیدگان بگذارمی

یکدم بساز ای ساربان با رهروان ناتوان

درکش زمام ناقه را تا جع گردد کاروان

در شارعی منزل گزین کآنجاست از شاهی دفین

کز خاک پاک او زمین فخر آورد بر آسمان

تا ما گروهی مستمند آزرده چرخ بلند

از سینه های دردمند موئیم بر خود یکزمان

جوفی غریب تنگدل از گیتی ده رنگ دل

وز جور چرخ سنگدل یکسر بخوانیم الامان

بر یاد شاه کامیاب وز حسرت روز شباب

بر آستان آن جناب هر یک برافشانیم جان

آن شهریار شیردل وان شهسوار صف گسل

چون بینمش در تیره گل بر تخت دیده کامران

شد کار ملکت ناروا شد باغ و گلشن بی نوا

مرغان خروشان در هوا ایوان دو تا پشت از هوان

گر گریه باشد رای من دریا ندارد پای من

با آتش سودای من گر اشک باید وای من