گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

دامن این خیمه را دست سحر بالا گرفت

ساقی چرخ از می خور ساغر صهبا گرفت

آهوی گردون سوار بره شد مانند شیر

یال و دم رنگین زخون، جادرصف هیجا گرفت

بازگشت از دست ظلمت باز شاهنشاه روم

چون سکندر بار دیگر کشور دارا گرفت

خسرو خاور بکین با خیل اختر در غزا

رخت زی صحرا کشید و جای در بیدا گرفت

خور ز گلزار فلک چون لاله حمرا شگفت

روشنی از دیده صد نرگس شهلا گرفت

شهسوار خیل انجم پادشاه ملک چرخ

بهر قهر جیش ظلمت رایت حمرا گرفت

شد سلیمان فلک را تکیه گه او رنگ جم

همچو شاه دین که جا بر تخت اوادنی گرفت

تکیه شاه خاوران بر زمردین مسند نمود

همچو شاه دین که جابر مسند احمد نمود

صبحدم چون لاله در گلشن بکف ساغر گرفت

آتشی افروخت گل، باد صبا مجمر گرفت

شد تنور لاله افروزان چنان کز شعله اش

آتش اندر جان اطفال چمن یکسر گرفت

باد نوروزی گلاب از چهره گل برکشید

آتش گلزار آب از دیده عبهر گرفت

چشم نگرس بود مخمور از شراب صبحدم

باد صبح آمد خمار از دیده او برگرفت

شد وزان باد بهاران باز بر رغم خزان

همچو دشت چین، گلستان نافه اذفر گرفت

آذر گل در گلستان گشت چون بر دو سلام

قطره شبنم در او جا همچو بن آذر گرفت

تکیه زن شد چون سلیمان گل باورنگ چمن

لحن داودی مگر مرغ سحر از سر گرفت

غنچه اندر مهد چون عیسی بگفتن لب گشود

شاخه همچون مریم از روح القدس شوهر گرفت

آتش موسی عیان شد از درخت گل مگر

کز پی توحید بلبل نغمه دیگر گرفت

تا بلند آوازه گردد در مدیح شه هزار

بر فراز شاخه چون جا شیخ بر منبر گرفت

در ثنای شاه بلبل با نوای دل نواز

تهنیت گویان ز اوراق شجر دفتر گرفت

لب هنوز از ناز نگشوده شکوفه همچو گل

بر زبان حرف نخستین مدحت حیدر گرفت

شاید ار روید بجای لاله از خاک آفتاب

کافتاب دین لوا در عرصه خاور گرفت

شاید ار خیزد بجای گل ز گلشن لعل ناب

کافسر شاهنشی از فرهی گوهر گرفت

باز آن صیاد وحدت دام قدرت در فکند

وز دل حوت فلک تابنده انگشتر گرفت

افسر شاهنشهی ز اهریمن ناکس ستد

گوهر فرماندهی از دیو بد گوهر گرفت

کاخ ظلم و کفر و کین یکباره بی بنیاد شد

خانه ویران دین از دست حق آباد شد

عالم از ارجاس کفر و شرک شیطان پاک شد

جان ایمان شاد و قلب کفر و کین غمناک شد

دوست کانی جام باید نوش کرد از دست دوست

زیر پای دوستان دشمن سرش چون خاک شد

کوس آزادی زدند از چرخ تا هفتم زمین

نعره شادی بلند از خاک تا افلاک شد

دوستانرا سربلندی از سر گردون گذشت

چون سر دشمن ز پستی بسته بر فتراک شد

از منات سومین آمد پس از عزی ولات

کعبه ایمان بحمدالله بکلی پاک شد

درد دل را از سرور سینه ها مرهم رسید

زهر غم را از شفای کینه ها تریاک شد

صبح چونان ذوالفقار شه دل ظلمت شکافت

کز تتق شمع افق چون نور حق بر خلق تافت

شد عیان در کاخ ظلمانی فروغ ذوالجلال

گشت پیدا نور سبحانی ز سبحات جلال

بود پنهان چهره حق در حجاب لم یزل

گشت پیدا سر مطلق در سرای لایزال

نیر اعظم عیان گردید از برج شرف

خسرو خاور سوی کاخ حمل کرد انتقال

شد فروزان از مشبکهای مشکات وجود

وز ز جاج قدس و بزم انس مصباح جمال

شد هویدا بر ملایک سر مالایعلمون

بر خلایق آشکار گشت مهر بی مثال

گشت پیدا هر چه گیتی داشت مضمر در ضمیر

شد هویدا هر چه امکان داشت پنهان در خیال

نحس اکبر شد نهان در مغرب برج افول

سعد اکبر شد عیان در مشرق اوج کمال

اول فصل ربیع و غره ماه ربیع

حبذا از روز و شب، صد مرحبا بر ماه و سال

مستقم آمد ز دست شاه دین قسطاس عدل

چون بمیزان حمل شد روز و شبرا اعتدال

نوبهار دین حق شد فارغ از جور خزان

آفتاب شرع احمد گشت بیظل و زوال

نیر چرخ هدی را گشت ایام طلوع

اختر برج فنا را گشت هنگام زوال

آب روشن شد بکام دشمنان خون جگر

خون دشمن شد بکام دوستان آب زلال

بار دیگر شاه دین شمشیر کین بر کف گرفت

کنز مخفی را کلید از دست کی اعرف گرفت

چون خرد بر کف قلم در مکتب علم گرفت

دل رموز آموزی از اسرار لایعلم گرفت

در معلم خانه تعلیم اسماء، پیر عقل

کودک آسا بر دهان انگشت لا نعلم گرفت

بر سموات و زمین حمل امانت عرضه شد

از گرانباری امرش پشت گردون خم گرفت

از حجاب قدس نورش در سرای انس تافت

دست فیضش دامن خاک از گل آدم گرفت

صوت انی جاعل در هفت بندنای چرخ

دم دمید و شش جهت آواز زیر و بم گرفت

نغمه قالوا بلی رجع الصدا شد از الست

کوس وحدت از زمین تا قبه اعظم گرفت

داد منشور خلافترا چون توقیع وجود

نام آدم زیب طغرای لقد کرم گرفت

دست عهدش عهده از موسای بن عمران ستد

پای امرش نغمه از عیسای بن مریم گرفت

الغرض از جمله ذرات جهان دست الست

عهده عهد تولای علی محکم گرفت

با تمام انبیا همراه بود اما نهان

شد عیان چون نوراحمد در جهان پرچم گرفت

چونکه دوران نبوت را نهایت شد پدید

عالم ایجاد را دور ولایت شد پدید

شد فروزان بر فراز طور نار موسوی

نفس رحمن گشت بر عرش ولایت مستوی

سوخت صد عجل خوار از برق تیغ آبدار

چون عیان شد ذوالفقار شه چو دست موسوی

آتش سینا تجلی کرد در طور وجود

گفت اناالحق آشکارا از درخت معنوی

رمح شه همچون عصای پور عمران در کشید

در دهان صد مار سحر و اژدهای جادوی

تکیه زن آمد فریدون باز براورنگ جم

باز بستد جم ز اهریمن نگین خسروی

بار دیگر پای بر سر چشمه حیوان نهاد

خضر رهبر کش قدم وامانده بود از رهروی

شرک را تن ناتوان شد، کفر را قوت ضعیف

شرعرا بازو توانا، دین حقرا دل قوی

دین حق بنهاد بر سر افسر شاهنشهی

شرع احمد کرد در برباز دیبای نوی

قبضه شمشیر شد منشور انزلنا الحدید

بر زبان تیغ روشن آیت باس شدید

نور لاهوتی عیان در مظهر نارسوت شد

شکل نارسوتی فروغ مجمر لاهوت شد

دیو در زنجیر شد ابلیس بی تدبیر شد

چاه بابل بار دیگر محبس هاروت شد

نوحرا کشتی ز طوفان بر سر جودی رسید

رسته ذوالنون پیمبر از دهان حوت شد

دست داود از فلاخن سنگ قدرت کرد سر

آفت جان و فنای قالب جالوت شد

دشت از خون عدو شد رنگ مانند عقیق

تیغ جوهر دار حیدر غیرت یاقوت شد

کاخ امکانی ز مهر نور حق رونق فزود

چاه ظلمانی مکان و مسکن طاغوت شد

تیغ کین از دست شاه اولیاء چون برق زد

شعله گفتی آفتاب خاوران از شرق زد

ذوالفقار شه بر آمد بار دیگر از غلاف

حیدر صفدر درآمد بار دیگر در مصاف

باز آن سیمرغ هستی شیر جهان شپهر فکند

باز آن عنقای وحدت بازگشت از کوه قاف

از خیال سطوتش شیر فلک خم کرد پشت

از نهیب شوکتش کاو زمین بنهاد ناف

چرخ کجر و از دم تیغ کجش شد راست رو

دور گردون بازگشت از راه جور و اعتساف

باز از شرع پیمبر خاست تذویر و نفاق

باز از دین محمد رفت کفر و اختلاف

باز آن ماه منور چهره بگشود از خسوف

باز آن خورشید خاور رخ نمود از انکساف

شد خلافت چون مقرر بر شه دین بوتراب

گفت کافر از اسف یا لیتنی کنت تراب

چون بنای سقف این طاق مقرنس کرده اند

نام حیدر زیب این کاخ مقدس کرده اند

بهر فراشی بدرگاه رفیعش قدسیان

در بر چرخ نهم دیبای اطلس کرده اند

تا صعود آرند سوی درگهش، از ساق عرش

تا فراز نه فلک نه جا معرس کرده اند

تا بداند رتبه خویش و نهد از سر غرور

از جنابش عرشرانه پایه واپس کرده اند

وهم را در کنه ذاتش لال وابکم ساختند

عقل را در وصف قدرش گنگ و اخرس کرده اند

بهر سا روج درش خاکستر افلاک را

قدسیان در کوره امکان مکلس کرده اند

تا همانند دو قوس از طاق و ایوانش شود

پیش کاران پشت گردونرا مقوس کرده اند

ختم این نامه بنام سرور عالم کنم

تاختام چامه را مشکین دم از خاتم کنم

از ازل چون سقف این کاخ زیر جد ساختند

طاق و ایوانش بلند از نام احمد ساختند

فاضل جسمش که بود از جان و دل، نی آب و گل

بر گرفتند و سپس روح مجرد ساختند

در مقام جمع جمع آید بجمع آنکه بفرق

پس جموع کون از یک نام مفرد ساختند

از محمد وز علی بهر سجود قدسیان

هیکل توحیدی اندر کاخ سرمد ساختند

عهد یزدانی که شد معقود از صبح ازل

باز در شام آبد از نو مجدد ساختند

از سلیمان پاسبان بر بامشان در آسمان

بهر زینت گاه نه چرخ ممرد ساختند

چون علی عین محمد شد، محمد از علی

آفریدند و علی باز از محمد ساختند

در شبستان تجلی چارده مصباح نور

از ضیاء حضرت معبود موقد ساختند

بهر قلبی چارده قالب معین داشتند

بهر ماهی چارده منزل ممهجد ساختند

در میان مهر و قهر و حب و بغض این دو هفت

خلق را از عالی و دانی مردد ساختند

قرعه هرکس بمهر افتاد از صبح ازل

هشت جنت را بر او وقف موبد ساختند

قسمت هر کس به قهر افتاد تا شام ابد

هفت دوزخ را بر او حبس مخلد ساختند

تزهت احبابشان را نقش بندان قضا

قصر امکانرا ز نه گردون مشید ساختند

از ولاشان بهر دست اویز خلق از ساق عرش

تا زمین حبل المتین دین ممدد ساختند

کلک گوهر سلک جان بخش حبیب اندر مدیح

از دم روح القدس گوئی موید ساختند

تیر دلدوز زبانش را بهنگام هجا

بر دل اعدادی دین سهمی مسدد ساختند

حوریان بر گردن اندر خلد زین دلکش سخن

عقدها از در و یاقوت منضد ساختند

نعت آن شاهی که گیتی نامه ای از کلک اوست

نظم و نثر اختران از کلک گوهر سلک اوست