گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

باز از دل شیدائی، شوریده سری دارم

با دلبر رعنائی پنهان نظری دارم

با یاد جمال او، با فکر و خیال او

روزی و شبی دارم، شام و سحری دارم

یک نکته چنین شیرین، گفتم که بدانی تو

کز آن دهن چون قند، من هم خبری دارم

منعم مکن ای ناصح پندم مده ای مشفق

کز حرف ملامت گو من گوش کری دارم

از قصه دل تنگش و از لعل گهر تنگش

تنگ شکری دارم کان گهری دارم

لعل لب او را من، یک روز نظر کردم

در هر نظری زانروز کان گهری دارم

من دست بدامانش هرگز نتوانم زد

بر خاک کف پایش افتاده سری دارم

 
sunny dark_mode