گنجور

 
عبدالقادر گیلانی

سیصد و شصت نظر راتبه بنده ماست

بنده را مرتبه بنگرزکجا تا به کجاست

بیوفائی مکن و ازدرِ ما دور مرو

زانکه ما را ز ازل تا به ابد باتوصفاست

روی ناشسته چرکین شده از چرک گناه

آبِ گرمی کاز او شسته شود رحمت ماست

هم بدست تو دهم نامه تو روزحساب

تا نداند کسِ دیگر که در این نامه چه هاست

یک نکوئی تو را دَه بدهم در دنیا

باز در آخرت آن هفصد و هفتاد تراست

گر بَدی از تو بر آید به کرم عفو کنم

این چنین لطف و کرم غیرِ من ای بنده که راست

نار دوزخ چه کند با تو چرا ترسی از او

ظاهروباطن تو چون همه از نور خداست

هرچه خواهی بطلب تو زمن و شرم مدار

برمن ای بنده اجابت بود و بر تو وفاست

تو زمن هیزم و شیرو نمک و دیگ بخواه

من وکیل توام از من بطلب هر چه سزاست

من عطا کرده ام ایمان عطا کرده خویش

کی ستانم زگدائی که بر او صدقه رواست

با توام من همه جا ،ترسِ تو از شیطان چیست

چون پناهت منم ، ابلیس بیا گو که صلاست

بیوفائی همه از جانب توست ای محیی

ورنه از ما که خدائیم همه مهر و وفاست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد

زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»

بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را

به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست

فرخی سیستانی

ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست

ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش

سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست

[...]

ناصرخسرو

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

[...]

ازرقی هروی

رمضان موکب رفتن زره دور آراست

علم عید پدید آمد و غلغل برخاست

مرد میخوار نماینده بدستی مه نو

دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟

مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)

[...]

منوچهری

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه