گنجور

 
عبدالقادر گیلانی
 

گرمرا جان در بدن نبود ،بدن گو هم مباش

چونکه یوسف نیست با من ،پیرهن گو هم مباش

گر بمیرم لاشه من همچنان دور افکنید

چاک شد چون جامه جانم، کفن گو هم مباش

چون مرا رانی ز کوی خود، مخوان یارا رقیب

ازگلستان گر رود بلبل، زغن گو هم مباش

مرگ بالله بهتر است از زندگانی دور از او

گر نبینم یارخود ، این زیستن گو هم مباش

یک سر مویت مبادا کم شود ، هم گفته ای

گرنباشد محیی را افکار من گو هم مباش