گنجور

 
سراج قمری
 

در این دوران تنی محرم نیابی

لبی خندان، دلی خرم نیابی

همی خور عشوه این چرخ بدمهر

کزاین آیینه الا دم نیابی

در آن موضع که جای آدمی بود

زسگ کمتر چه باشد؟هم نیابی

از این دزد آشیان دهر بگریز

که شادی بیش و محنت کم نیابی

مبند اندر جهان دل، زانکه عهدش

چو بنیاد با محکم نیابی

در این محنت کده دل را به غم ده

که دلجویی برون از غم نیابی

در این نه حقه ی زنگار ماویز

که در وی درد را مرهم نیابی