گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
قدسی مشهدی

به منت برآید اگر آفتاب

همه عمر را شب شمار و بخواب

دل از درد خواهش تنک می‌شود

گرانبار منت سبک می‌شود

ازان پست و پامال شد این‌چنین

که منت‌کش آسمان شد زمین

به رازق نداری مگر اعتقاد؟

که منت کشی بهر رزق از عباد

طمع را چنان زن به شمشیر کین

که رنگین نگردد ز خونش زمین

چنان در دل آرزو زن شرر

که روزن نیابد ز دودش خبر

حسد را چنان شعله زن در نهاد

که خاکسترش گم کند پی ز باد

***

کسی را قدم بر خطایی نرفت

که ناخوانده هرگز به جایی نرفت

چو ناخوانده هرجا رود آفتاب

رخ از زردی چهره گو برمتاب

ز خواندن ندیدیم ما جز سواد

تو ناخوانده‌ای، کس به روزت مباد

چو بالین و بستر کنی خاک و خشت

مرو بی طلب، گرچه باشد بهشت

صبا چون نگردد ازین نغمه داغ؟

که ناخوانده، بلبل نیاید به باغ

منه روی، ناخوانده در هیچ باب

که گردد ز خواندن، دعا مستجاب

ببین خواندگان را بدین واپسی

تو ناخوانده‌ای، چون به جایی رسی؟

***

دلم چون زبان قلم گشته شق

ز ربط دورویان به هم چون ورق

ازیشان به هر صحبتی کلفتی‌ست

دو روبند و بیرو، عجب صحبتی‌ست

چو خون در رگ و ریشه هم دوند

که شاید مزید فسادی شوند

سوی خبث ظاهر توان برد راه

خدا دارد از خبث باطن نگاه

به ظاهر شریکند در مال هم

به باطن حسد برده بر حال هم

به گرم اختلاطی چو شیر و شکر

ولی برق در خرمن یکدگر

خورند آنقدر آب بر یاد هم

که گردند سیلاب بنیاد هم

چو با هم نوای طرب می‌زنند

نوای دگر زیر لب می‌زنند

بود خوش‌ادا گرچه هر مویشان

ادای دگر دارد ابرویشان

نداده ز کف رشته مکر و فن

سر رشته باید چنین داشتن

به هم در نفاق از سخن‌های دور

ندیده کسی غیبتی در حضور

ازان کس که با او کسی راز گفت

ز صد عیب، یک عیب نتوان نهفت

به هم آمده راست لیکن خلاف

به جو آبشان رفته، اما نه صاف

به هم، عهد این قوم، مست است سخت

چو پیوند برگ خزان با درخت

اگر پخته گویند اگر کرده خام

به نامحرمی، محرم هم تمام

زبان‌ها ز دل دور و دل از زبان

رفیقان صدساله ره در میان

زهی ناتمامان پرداخته

که دیده‌ست انگاره ساخته؟

سخن اینقدرها ازیشان چه سود

ز تعبیر خواب پریشان چه سود

پلنگی بود سایه این گروه

که دارند پشت از دورنگی به کوه

همه تافته رشته مکر و فن

چو سوزن به دوزندگی نیش زن

بلندست در شهر و کو نامشان

بلی طشت افتاده از بامشان

نجسته‌ست یک صیدشان از کمند

بر اوراق عیبند شیرازه‌بند

چو پیوسته در شستشوی همند

چرا دشمن آبروی همند؟

چو ریزند در میزبانی عرق

ندارند جز عیب هم بر طبق

خبردار از عیب هم موبه‌موی

معاذالله از دشمن دوست‌روی

به خاک از ملاقات زانویشان

گل زعفران ریزد از رویشان

کجا این گروه و کجا اتفاق

شریکند با هم، ولی در نفاق

بود رنگ کین ظاهر از رویشان

که سرمشق خبث است ابرویشان

همه عیب‌جوی و هنرناشناس

ازین قوم، حال هنر کن قیاس

همه در جدل با خدا دم‌به‌دم

که چون رزق این بیش، ازان است کم

اگر عیب‌جویی نباشد مراد

به سی سال از هم نیارند یاد

به غفلت ز دل برنیارند دم

تمام آگهی، لیک از عیب هم

بود کوه در چشمشان کم ز کاه

چو باشد دل دیگری تکیه‌گاه

می مهر، خون در رگ تاکشان

حسد را قوی ریشه در خاکشان

چو اورادخوانان پس از هر نماز

زبان کرده در طعن مردم دراز

بود گرمخون هر سر مویشان

ولی قحط خون است در رویشان

شب و روز با هم نمک می‌خورند

ازان تشنه خون یکدیگرند

کشند از پی عیب زاندازه بیش

به هر جا سری، جز گریبان خویش

زبان‌ها یکی کرده با یکدگر

به حرفی کزان دل ندارد خبر

به دل گشته خصم مروت همه

به کف تیغ و مشتاق فرصت همه

ز هم گرچه در پرده رسواترند

همان پرده یکدگر می‌درند

چو شیر و شکر عاشق یکدگر

ولی شیرخون، زهر قاتل شکر

شکستند چون موج در کار هم

چنین گرم دارند بازار هم

به هم، دست بیعت ازان می‌دهند

که انگشت بر عیب مردم نهند

شمارند تا عیب هم را تمام

چه انگشت کز شانه گیرند وام

اگر عیب می‌بود نام هنر

که می‌بود ازین قوم بی‌عیب‌تر؟

نباشند اگر خلق یک جای، به

رسن حلقه گردد، خورد چون گره

اگر پای غیبت رود از میان

چو ماهی ندارند گویی زبان

وگر حرف غیبت شود آشکار

قطار زبان سرکند شانه‌وار

برآیند هر دم به رنگ دگر

به هم صلحشان بهر جنگ دگر

همه فرش در خانه یکدگر

ز نقش پی یکدگر باخبر

ستانند از هم دوات و قلم

که محضر نویسند بر خون هم

برآرند با هم ز یک جیب سر

که بر هم شمارند دامان تر

هنر چون خس افتاده در دست و پا

گل عیب در چشمشان کرده جا

به آزردن یکدگر بیش و کم

نشینند چون داغ بر دست هم

ببوسند دست و ببرّند پا

که از هم نباشند یک دم جدا

چو اوراق پاشیده از یکدگر

نه بی‌ربط و نه ربطشان در نظر

به دلجویی از هم سخن واکشند

ولی ریسمان از ته پا کشند

به عقد اخوت به هم داده دست

که بر یوسف آمد ز اخوان شکست

***

پریشان‌دل از دست خویشان مباش

چو از تو نباشند ازیشان مباش

ببخش ای فلک بر دل ریش من

چه نیشم زنی، چون نه‌ای خویش من

نه یوسف از اخوان مضرّت کشید

که هرکس خود از خویش دید آنچه دید

ز یار و برادر، که دانی به است؟

برادر، اگر یار و یاری‌ده است

اگر هوشمندی، به خویشان مناز

بلایند خویشان، به ایشان مناز

ندانم گروهی که فهمیده‌اند

چرا خویش را خویش نامیده‌اند

ز پیوستن خلق، تجرید به

ز پیوند، بر شاخ روید گره

همین بس ز آسیب خویش و تبار

که از خویش آتش برآرد چنار

نهالی که خودرو بود از نخست

برِ نیک ندهد چو از خویش رست

ز تن هرچه روید، نباشد به جای

بود چیدن ناخن از دست و پای

پر و بالشان خوانی و بی‌خبر

که خصمند پروانه را بال و پر

مباش ایمن از خویش و پیوند خویش

که دریا خورد لطمه از موج بیش

گهی بی‌خطر کارت افتد به راه

که گیری ز اقرب و عقرب پناه

که جز اقربا نام عیب تو برد؟

چو نردیک، از دور نتوان شمرد

حذر کن حذر کآشنا آشناست

چو بیگانه عیبت ز بیگانه‌هاست

به کار تو بیگانه را کار نیست

بجز خویش در پوستین تو کیست؟

چو دارد ازین نغمه چنگ آگهی

کند از رگ خویش، پهلو تهی

رگ و ریشه‌ات گر نباشد چه عار؟

که ناخوش بود میوه ریشه‌دار

برآن رگ ضرورست نشتر زدن

که می‌پرورد خون فاسد به تن

رگ خون خویشی پلارک بود

که خود آفت لعل از رگ بود

چه شد زین که پیوند رگ از تن است؟

که عیب بزرگت رگ گردن است

نمی‌باید از خویش ایمن نشست

که بر سنگ خارا رگ آرد شکست

ز خویشان، دل خسته ویران بود

بلی دشمن کان، رگ کان بود

به ظاهر توان یافت دشمن ز دوست

چه دانی بدی‌های رگ زیر پوست