گنجور

 
قدسی مشهدی
 

در سینه دل غمین فتاده

خود گو چه کنم، چنین فتاده

از کینه خلق، در هراسم

زان چین که بر آستین فتاده

جز عشق بتان که گیردش دست؟

زاهد که به ننگ دین فتاده

بر گرد لبت بنفشه شد سبز؟

یا مور در انگبین فتاده

در کوی تو آفتاب از شوق

غش کرده و بر زمین فتاده

از دولت عشق، سینه من

چون کوی تو دلنشین فتاده

پروانه طبیعت است قدسی

تا بر دل آتشین فتاده