گنجور

 
غبار همدانی
 

تو را بر سر از فقر افسر نباشد

گرت خاک میخانه بر سر نباشد

ز ظلمات عشق آب حیوان نیابی

گرت خضر فرخنده رهبر نباشد

به بحری فرو برده ام سر کز آنجا

توان سر بر آورد اگر سر نباشد

سمندر عجب گر در آخر بسوزد

مگر در دلش مهر آذر نباشد

کجا در صف عاشقان سر بر آری

گرت بر سر از خاک افسر نباشد

چو عیسی به گردون رود مرد سالک

گرش در دل اندیشۀ خر نباشد

به پای تو جانی است خواهم سپردن

مرا با تو سودای دیگر نباشد

غبارا از این بحر نتوان برون شد

به کشتی گرت صبر لنگر نباشد