گنجور

 
قطران تبریزی

ربود جان و دل من بزلف غالیه فام

بتی که بوی دهد زلف او بغالیه وام

همی رباید صبرم بزلف غالیه بوی

همی فزاید عشقم بجعد غالیه فام

یکی نه شست و گل سرخ را گرفته بشست

یکی نه دام و مه تام را گرفته بدام

که دید توده شود مشگناب بر گل سرخ

که دید حلقه شود عود خام بر مه تام

از آن دو کژدم بر دل نهاده دائم سر

از آن دوزنگی بر کف گرفته دائم جام

ندیده زهر نژندم چو زهر دیده سقیم

نخورده باده نوانم چو باده خورده مدام

بدان دو مشگ سیه دام کرده سیم سپید

دلم ببست بدام آن نگار سیم اندام

دلم همیشه ز بادام او فتاده برنج

لبم همیشه ز یاقوت او رسیده بکام

روان من همه ساله بشادی از یاقوت

زبان من همه ساله بزاری از بادام

چو آفتاب درخشان شود ز گوشه چرخ

بعام گوید خاص و بخاص گوید عام

که آن نگار کجا رفت و آفتاب کجا

کدام بود رخ او و آفتاب کدام

گرفت جان و دل من غمام حسرت و غم

از آن ز مشگ سیه کرده آفتاب غمام

غمام غم ز دل و جان من جدا نکند

جز آفتاب عطاهای آفتاب کرام

پناه دانش و بیناد دین ابوالیسر آن

که اختیار کرام است و اختیار انام

ثبات ملک و بد و بخت ما گرفته ثبات

قوام خیل و بدو بخت ما گرفته قوام

همیشه خنجر او را ز خون شیر شراب

همیشه نیزه او را ز مغز ببر طعام

کسیکه روزی بر وی کند سلام بطبع

سلامت دو جهانش دهد جواب سلام

اگر سعادت خواهی که با تو بنشیند

بمجلسش بنشین و بدرگهش بخرام

همیشه پیشه او خوردن است و بخشیدن

بود گشاده دل و دست او بهر هنگام

همه ببخشد امروز و ننگرد فردا

مگر نداند کآغاز را بود انجام

همه متابع مالند و او متابع فضل

همه حریض بنانند و او حریص بنام

ایا همیشه سخا را بکف راد مکان

ایا همیشه وغا را بتیغ تیز مقام

کسیکه یافته باشد بروز رزم تو رنج

کسیکه یافته باشد بروز بزم تو کام

از آن جدا نشود رنج تا بروز فنا

وزین بری نشود کام تا بروز قیام

اگرچه حکم زمانه رواست بر همه خلق

رواست بر همه احکام او ترا احکام

ز ما سئوال بود نزد تو همیشه رسول

ز ما مدیح بود نزد تو همیشه پیام

رسول تو بر ما رزمه باشد و بدره

پیام تو بر ما اسب باشد و استام

ز فضل بر در تو سال و ماه باشد حشر

ز جود بر در گنج تو ماه و سال خیام

کسیکه تیغ تو او را دهد بحر نوید

قضا بیاید و او را دهد بمرگ پیام

ایا کشیده بتایید تو سپهر سپاه

و یا سپرده بفرمان تو زمانه زمام

همی گشاده کنی کار کهتران بسخا

همی ز دوده کنی رای مهتران بکلام

همیشه نیست بیکحال گردش گردون

همیشه نیست بیک روی گردش ایام

گهی ز غار بخاره کند ز خاره بغار

گهی ز بام بخانه گهی ز خانه ببام

ز گشت بخت جهان حال من شده است تباه

ز نحس دور فلک روز من شده است چو شام

سخای تو کند امروز کار من بنوا

عطای تو کند امروز شغل من بنظام

همیشه تا نبرد کس ز شام شام بمصر

همیشه تا نبرد کس ز مصر چاشت بشام

ز شام رنج مماناد ناصح تو بچاشت

ز چاشت باز مماناد حاسد تو بشام