گنجور

 
قصاب کاشانی

چندان که صبا عطرفشان است در این باغ

چندان که چمن فیض‌رسان است در این باغ

چندان که ز اشجار نشان است در این باغ

چندان که بهار است و خزان است در این باغ

چشم و دل شبنم نگران است در این باغ

برخیز که افتاده در این مرحله غلغل

رنگین شده از سیلی دی چهره سنبل

از همرهی شبنم و از گریه بلبل

از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل

آسوده همین آب روان است در این باغ

دنیا نبود منزل و مأوای نشیمن

کوتاه کن از دامن او پای نشیمن

زنهار مکن بیهده دعوای نشیمن

معموره امکان نبود جای نشیمن

استادگی سرو از آن است در این باغ

ادراک کن از دست به سر برزدن گل

وز آمدن و ماندن و بر در زدن گل

بیجا نبود چون شکفد پر زدن گل

پیدا است ز دامن به میان برزدن گل

کآماده پرواز خزان است در این باغ

خامش منشین کز بر جانان رُسلی هست

حیران ز چه‌ای! بر سر هر چشمه پلی هست

بس راز نهان بر لب هر جام ملی هست

صد رنگ سخن بر لب هر برگ گلی هست

فریاد که گوش تو گران است در این باغ

مست می وحدت ز پی باده نگردد

زوّار توکل ز پی جاده نگردد

دانا پی جمعیت آماده نگردد

غم گرد دل مردم آزاده نگردد

پیوسته از آن سرو جوان است در این باغ

ریزش چو کند ابر گهربار تو صائب

از لفظ کم و معنی بسیار تو صائب

قصاب بود طالب اشعار تو صائب

خاموش شد از خجلت گفتار تو صائب

سوسن که سراپای، زبان است در این باغ