گنجور

 
قصاب کاشانی

توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش را

نسیمی وا کند چون غنچه گر بند قبایش را

به‌جز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنی

کسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را

ز خون نیم‌رنگ دیده گلگون می‌توان کردن

کف پایی که می‌بستم به خون دل حنایش را

قدم هر گه نهد بر چشمم آن نازک بدن ترسم

که ناگه خار مژگانم نماید رنجه پایش را

دل از کف داده گردیدم بسی در عالم بینش

چو نور مردمک تا یافتم در دیده جایش را

دو عالم را نمی‌بازد به یک ایمای ابرویی

برابر چون کنم با حاتم طایی گدایش را

ز بس خوش‌تر بود هر عضوش از عضو دگر خواهم

که پا تا سر بلاگردان شوم سر تا به پایش را

مکن منع دل خود از فغان قصاب در راهش

جرس کی می‌تواند داشتن پنهان صدایش را