گنجور

 
قاسم انوار
 

رنگ رز رنگ خمی کرد و نیامد خم راست

گنه رنگ رزست این و تو گویی: خم راست

رنگ رز کافر اماره آواره بود

قول و فعلش همه در راه خدا روی و ریاست

رنگ عقل و دل و جان گیر، اگر رنگ رزی

رنگ اماره بدکاره همه زنگ خطاست

گر تو در رنگ رزی عاقل و دانا باشی

جنس با جنس درآمیز، که نورست و صفاست

رنگ جان رنگ لطیفست درآمیز درو

که همه نور هدایت ز جبینش پیداست

نفس اماره ما مایه کفرست یقین

چونکه برخاست، همه کفر و ضلالت برخاست

این همه گفت و شنیدیم ولی هست یقین

کار با زاهد خود کام نمی آید راست

جان بهجران تو آخر چه المها که کشید؟

دل بدرد تو درآمیخت که آن عین دواست

دل و جان را بتو دادیم و فراغت گشتیم

قاسمی، در ره تحقیق فنا عین بقاست