گنجور

 
نظام قاری
 

چریک ملابس زهر کشوری

بخواند او زبومی که بود و بری

محبر بجست ومخیل بخواند

حریری و شرب مقفل بخواند

جگن را طلب کرد از افتگون

که رنگین و با جاه آمد برون

زراه عدن جامهای بموج

همی آمد از هر طرف فوج فوج

دبیقی دق مصری و بندقی

علمهاش هررنک تا فستقی

چه از جنس اعلای اسکندری

چه رومی باف و چه از قیصری

سراجی شهابی نظر بافته

دگر موش دندان و بشکافته

عجب جنسها آمدند از ختا

بایشان شدن روبرو دان خطا

زدیبای ششتر زیزدی قماش

که آوازه شان در عراقست فاش

زابریشم لاهجی شکلها

برآمد بماننده اژدها

هرانچه او تعلق بدان میگرفت

از آنها که رگشان بجان میگرفت

زدیبای رومی و چینی حریر

بخرگاه آراسته کت سریر

زهند و ستان سالوی ساغری

رسیدند سمشی و دو چنبری

چو بنمود در تسملو آن زره

گریبانی از اوحدی گفت زه

زره بست والا بنوعی دگر

ازان پنبهای کنادش سپر؟

بیک معجر ار کار روسی رسد

زسر کوی سوزن چماقش زند

کتان فرم آمد و مغربی

دگر کیسه بعد از و صاحبی

شلوار هم گشته پنهان سلاح

بداند کسی کوست اهل مزاح

زشهر ابرقوه دستار شاش

که از فش زروی جدل گشته فاش

زتن جامه و کدروئی گزی

زکستونی و برکجین و قزی

دوتاره ز(کربرکه) آمد برون

دگر چونه و شیله از حد فزون

سرافراز این جملگی گلفتن

که در جامها هست چون سربتن

بریده ره از قندهار اینچنین

که افتاد سالوی معجر بچین

چو خاتونئی بود ابریشمین

چو چتری وفوتک کلی و کژین

بیک شربتی گفت شیرینه باف

که نتوان ز حد برد دعوی ولاف

زجان خود از درد آورده ایم

بموئینه کی جنگ ما کرده ایم

که از پشت ایشان بتیغ و سنان

سمور آیدش قندس کین ستان

بسرما که بیژن نکردست حرب

نیارست هم گیو بنمود ضرب

باو کرده اند این و آن کارزار

درین جنگ ما را شود کارزار

نیاریم از پوستین کینه خواست

سخن پوست کنده بگوئیم و راست

نخوانندتان در عروسی و سور

و یا در حجال نشاط و سرور

از ایشان اگر بر شما بگذرد

یکی پف کند بادتان میبرد

بجائی که باشد سپاه امتعه

بسرتان بدرد همه مقنعه

جوابش چنین گفت عقد سپیچ

شما را پس چرخ باید بسیج

عجب اینکه با انکه خاتون رسید

زهر گوشه هر یک سری میکشید

یکی جامه فخ کانراست صیت

زهندوستان هم بیاورد بیت

چو شد رایت کرد یزدی پدید

یل زوده از اصفهان هم رسید

برنجک خود و دامک سرسبک

رسیدند هر دو دل از غم تنگ

کلهجه سرانداز و موبند باز

سرآغوش با پیچک سرفراز

دگر چادر زوده و چشم بند

بشوخی و فتنه گری چشم بند

چو ترغوو و چون قیفک و تافته

از آنان که قلبند و ور بافته

چو دارائی آنکوزحسنش خجل

شده روی پوشان چین و چکل

هم از جیبها کرد کشته سران

هم از یقها جمله گردنکشان

بوالای مشکین و شده کمر

بگفتا چه بافید در این حشر

چه وصله نشینیم گفتند لیک

سیاهی لشکر بشائیم نیک

قضا را سجاده مگر باردا

دگر خرقه و طیسان و عصا

مله ریشه میلک و مرشدی

چه صوفک چه خود رنگ آن مسودی

زسرهای سی پارها هم شمط

دگر جامه قبر از آن نمط

وزان رختها کان بقبر افکنند

بتابوتها نقش و زیور کنند

باینها موافق شده بهر کین

جبه بکترو خود و جوشن کجین

نه از بهر یاران دعا میکنید

شمامان بهمت مدد میدهد

بکافورئی گفت برد یمن

که شرمی ندارید از خویشتن

بمانم از این هر دو جانب دژم

که شان هست پیوند ووصلت بهم

بصوف آستر که زوالا بود

گهی او فراویز کمخا بود

بخرگه سقرلاط در فصل دی

چو قیقاج یابی بدامان وی

زروی حقیقت چو می بنگرند

سرو تن زکرباس یک دیگرند

بجوئید صلح و یکی پیرهن

بگو باش دروی ازین پس دو تن

توئی شاهد من که همچون نگار

درینحالت از دست رفتست کار

که از هر جهت لشکری آمدند

همانان دسمالک ما شدند