گنجور

 
غالب دهلوی

در بند تو چشم از دو جهان دوخته ای هست

هشدار که شهباز تو آموخته ای هست

افغان مرا بیهشی ساخته ای نیست

در زمزمه ای بوی جگر سوخته ای هست

در دیده ز رخ پرده برانداخته ای نیست

در سینه دو صد عربده اندوخته ای هست

زانسوی به میدان وفا تاخته ای نیست

زین سو هوس جانسپری توخته ای هست

در راه ثوابش قد افراخته ای نیست

در بزم عتابش رخ افروخته ای هست

در تاب مرو غالب اگر بیهده گردد

در کوی تو گویی سگ پاسوخته ای هست