گنجور

 
غالب دهلوی
 

ما لاغریم گر کمر یار نازکست

فرقی ست در میانه که بسیار نازکست

دارم دلی ز آبله نازک نهادتر

آهسته پا نهم که سر خار نازکست

از جنبش نسیم فرو ریزدی ز هم

ما را چو برگ گل در و دیوار نازکست

باناله ام ز سنگ دلیهای خود مناز

غافل قماش طاقت کهسار نازکست

زحمت کشید و آن مژه برگشت همچنان

ما سخت جان و لذت آزار نازکست

رسواییی مباد خودآرایی ترا

گل پر مزن که گوشه دستار نازکست

ترسم تپش ز بند برون افگند مرا

تاب کمند کاکل خمدار نازکست

از جلوه ناگداختن و رو نساختن

آیینه را ببین که چه مقدار نازکست

می رنجد از تحمل ما بر جفای خویش

هان شکوه ای که خاطر دلدار نازکست

از ناتوانی جگر و معده باک نیست

غالب دل و دماغ تو بسیار نازکست