گنجور

 
غالب دهلوی
 

ز بس که با تو به هر شیوه آشناستمی

به عشق مرکز پرگار فتنه هاستمی

امیدگاه من و همچو من هزار یکی ست

ز رشک درصدد ترک مدعاستمی

سخن ز دشمن و غمهای ناگوارش نیست

ز دوست داغ ستمهای نارواستمی

دیت مگوی و ملامت مسنج و فتنه مگیر

چه شد که هیچ کسم؟ بنده خداستمی

به سرمه غوطه دهیدم که در سیه مستی

ز شرمگینی چشمی سخن سراستمی

ستم نگر که بدین بخت تیره ای که مراست

ز بهر فرق عدو سایه هماستمی

چگونه تنگ توانم کشیدنت به کنار

که با تو در گله از تنگی قباستمی

نکرده وعده که بر عاجزان ببخشاید

امیدسنج فغانهای نارساستمی

به باده داغ خودی از روان فرو شسته

هلاک مشرب رندان پارساستمی

به هرزه ذوق طلب می فزایدم غالب

که باد در کف و آتش به زیر پاستمی