گنجور

 
غالب دهلوی
 

لطفی به تحت هر نگه خشمگین شناس

آرایش جبین شگرفان ز چین شناس

بازآ که کار خود به نگاهت سپرده ایم

ما را خجل ز تفرقه مهر و کین شناس

بی پرده تاب محرمی راز ما مجوی

خون گشتن دل از مژه و آستین شناس

داغم که وحشت تو بیفزود ز انتظار

جز صید دام دیده نباشد کمین شناس

می خواهد انتقام ز هجران کشیدنی

خونگرمی دل از نفس آتشین شناس

آرایش زمانه ز بیداد کرده اند

هر خون که ریخت، غازه روی زمین شناس

در راه عشق شیوه دانش قبول نیست

حیف ست سعی رهرو پا از جبین شناس

از دهر غیر گردش رنگی پدید نیست

این روضه را سراب گل و یاسمین شناس

حسرت صلای ربط سر و دست می زند

نقش ضمیر شاه ز تاج و نگین شناس

بی غم نهاد مرد گرامی نمی شود

زنهار قدر خاطر اندوهگین شناس

دور قدح به نوبت و میخوارگان گروه

آوخ ز ساقیان یسار از یمین شناس

غالب مذاق ما نتوان یافتن ز ما

رو شیوه نظیری و طرز حزین شناس