گنجور

 
غالب دهلوی
 

گویم سخنی گر چه شنیدن نشناسد

صبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد

از بند چه بگشاید و از دام چه خیزد؟

ماییم و غزالی که رمیدن نشناسد

گوهر چه شکایت کند از بی سر و پایی

ماییم و سرشکی که چکیدن نشناسد

ساقی چه شگرفی کند و باده چه تندی

خون باد دماغی که رسیدن نشناسد

ما لذت دیدار ز پیغام گرفتیم

مشتاق تو دیدن ز شنیدن نشناسد

بی پرده شو از ناز و میندیش که ما را

چون آینه چشمی ست که دیدن نشناسد

بینم چه بلا بر سر جیب و کفن آرد

دستی که به جز خامه دریدن نشناسد

پیوسته روان از مژه خون جگرستم

رنگی ست رخم را که پریدن نشناسد

شوقم می گلگون به سبو می زند امشب

پیمانه ز ساقی طلبیدن نشناسد

با لذت اندوه تو در ساخته غالب

گویی همه دل گشت و تپیدن نشناسد