گنجور

 
غالب دهلوی
 

من به وفا مردم و رقیب به در زد

نیمه لبش انگبین و نیمه تبر زد

در نمکش بین و اعتماد نفوذش

گر به می افگند هم به زخم جگر زد

کیست درین خانه کز خطوط شعاعی

مهر نفس ریزه ها به روزن در زد؟

دعوی او را بود دلیل بدیهی

خنده دندان نما به حسن گهر زد

غیرت پروانه هم به روز مبارک

ناله چه آتش به بال مرغ سحر زد

لشکر هوشم به زور می نشکستی

غمزه ساقی نخست راه نظر زد

زان بت نازک چه جای دعوی خونست

دست وی و دامنی که او به کمر زد

برگ طرب ساختیم و باده گرفتیم

هر چه ز طبع زمانه بیهده سر زد

شاخ چه بالد گر ارمغان گل آرد

تاک چه نازد اگر صلای ثمر زد

کام نبخشیده ای گنه چه شماری

غالب مسکین به التفات نیرزد