گنجور

 
غالب دهلوی

باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبح

مفت آنان که درآیند به باغ دم صبح

آفتابیم، به هم دشمن و همدرد ای شمع

ما هلاک سر شامیم و تو داغ دم صبح

بعد آنان که قریب اند به ما نوبت ماست

آخر کلفت شبهاست فراغ دم صبح

زین سپس جلوه خور جای چراغان گیرد

شب اندیشه ز ما یافت سراغ دم صبح

پیش از این باد بهار این همه سرمست نبود

شبنم ماست که تر کرده دماغ دم صبح

سخن ما ز لطافت همه سر جوش میی ست

که فرو ریخته از طرف ایاغ دم صبح

ذوق مستی ز هماهنگی بلبل خیزد

مفگن آواز بر آواز کلاغ دم صبح

حق آن گرمی هنگامه که دارم بشناس

ای که در بزم تو مانم به چراغ دم صبح

بوی گل گرنه نوید کرمت داشت چه داشت؟

ای به شب کرده فراموش جناغ دم صبح

غالب امروز به وقتی که صبوحی زده ام

چیده‌ام این گل اندیشه ز باغ دم صبح